دختري نازو كوچك
پاك و معصوم و زيبا
بود سرگرم بازي
در ميان علفها
ميدويد او رهاتر
ميدويداورهاتر
از همه قاصدك ها
شعري ميخواند با گل
باهمه شاپرك ها
ناگهان پشت يك سنگ
ديداو يك عروسك
بودآبي لباسش
مثل گلهاي پوپك
رفت واو را بغل كرد
شادشد؛شاد خنديد
صورت ناز او را
مهربانانه بوسيد
يك صداي عجيبي
ازعروسك به پا خواست
دخترك با خودش گفت
تيك و تاكش چه زيباست
سايه شوم نيرنگ
روي آينه افتاد
انفجار مهيبي
لحظه اي را تكان داد
دشت را زيرورو كرد
لاله را كرد پرپر
يك بغل آسمان داد
جاي آنها به دختر
دخترك شاد و خوشحال
شعرپروازرا خواند
تكه اي از عروسك
آن طرف تر به جا ماند
منبع :( امواج ارغواني برگزيده آثار هفدهمين كنگره شعر دفاع مقدس) به كوشش سيد ضياءالدين شفيعي
و شب از سماجت و اصرار خویش دست می کشید
من خود گرده های دشت را بر ارابه ئی توفانی در نور دیدم:
این نگاه سیاه آزمند آنان بود تنها
که از روشنائی صحرا جلوه گرفت .
و در آن هنگام که خورشید
عبوس و شکسته دل از دشت می گذشت
آسمان ناگزیر را به ظلمت جاودانه نفرین کرد.
بادی خشمناک دو لنگه در را بر هم کوفت
و زنی در انتظار شوی خویش ، هراسان از جا برخاست.
چراغ از نفس بویناک باد فرو مرد
و زن شرب سیاهی بر گیسوان پریش خویش افکند.
ما دیگر به جانب شهر تاریک باز نمی گردیم
و من همه جهان را در پیراهن روشن تو خلاصه می کنم.
سپیده دمان را دیدم
که بر گرده اسبی سرکش بر دروازه افق به انتظار ایستاده بود.
و آنگاه سپیده دمان را دیدم که نالان و نفس گرفته، از مردمی که
دیگر هوای سخن گفتن به سر نداشتند
دیاری نا آشنا را راه می پرسید.
و در آن هنگام با خشمی پر خروش به جانب شهر آشنا نگریست
و سرزمین آنان را به پستی و تاریکی جاودانه دشنام گفت.
پدران از گورستان باز گشتند
و زنان، گرسنه بر بوریاها خفته بودند.
کبوتری از برج کهنه به آسمان ناپیدا پر کشید
و مردی جنازه کودکی مرده زاد را بر درگاه تاریک نهاد.
ما دیگر به جانب شهر سرد باز نمی گردیم
و من همه جهان را در پیراهن گرم تو خلاصه می کنم.
خنده ها، چون فسیل خشکیده خش خش مرگ آور دارند.
سربازان مست در کوچه های بن بست عربده می کشند
و قحبه ئی از قعر شب با صدای بیمارش آوازی ماتمی می خواند.
علف های تلخ در مزارع گندیده خواهد رست
و باران های زهر به کاریزهای ویران خواهد ریخت ،
مرا لحظه ئی تنها مگذار
مرا از زره نوازشت روئین تن کن.
من به ظلمت گردن نمی نهم
جهان را همه در پیراهن کوچک روشنت خلاصه کرده ام
و دیگر به جانب آنان
باز
نمی گردم .
احمد شاملو
در انتهای هر سفر
در آیینه
دار و ندار خویش را مرور می کنم
این خاک تیره این زمین
پاپوش پای خسته ام
این سقف کوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خدای دل
در آخرین سفر
در آیینه به جز دو بیکرانه کران
به جز زمین و آسمان
چیزی نمانده است
گم گشته ام ‚ کجا
ندیده ای مرا ؟
آن که می گوید دوستت دارم
خنیاگر غمگینی ست
که آوازش را از دست داده است.
ای کاش عشق را
زبان سخن بود
هزار کاکلی شاد
در چشمان توست
هزار قناری خاموش
در گلوی من.
عشق را
ای کاش زبان سخن بود.
ان که می گوید دوستت دارم
دل اندوهگین شبی ست
که مهتابش را می جوید
ای کاش عشق را
زبان سخن بود
هزار آفتاب خندان در خرام توست
هزار ستاره ی گریان
در تمنای من
عشق را
ای کاش زبان سخن بود
31تیر58
اجمد شاملو – باغ آئینه
در این جا چار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب،
در هر نقب چندین حجره،
در هر حجره چندین مرد در زنجیر … از این زنجیریان، یک تن، زنش را در تب تاریک بهتانی به ضرب دشنه ای کشته است .
از این مردان، یکی، در ظهر تابستان سوزان، نان فرزندان خود را، بر سر برزن، به خون نان فروش سخت دندان گرد آغشته است .
از اینان، چند کس، در خلوت یک روز باران ریز، بر راه ربا خواری نشسته اند کسانی، در سکوت کوچه، از دیوار کوتاهی به روی بام جسته اندکسانی، نیم شب، در گورهای تازه، دندان طلای مردگان را شکسته اند.
من اما هیچ کس را در شبی تاریک و طوفانی نکشته ام من اما راه بر مردی ربا خواری نبسته ام من اما نیمه های شب
ز بامی بر سر بامی نجسته ام .
♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ در این جا چار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب،
در هر نقب چندین حجره،
در هر حجره چندین مرد در زنجیر … در این زنجیریان هستند مردانی که مردار زنان را دوست می دارند .
در این زنجیریان هستند مردانی که در رویایشان هر شب زنی در وحشت مرگ از جگر بر می کشد فریاد .
من اما در زنان چیزی نمی یابم – گر آن همزاد را روزی نیابم ناگهان، خاموش-من اما در دل کهسار رویاهای خود، جز انعکاس سرد آهنگ صبور این علف های بیابانی که رویند و می پوسند و می خشکند و می ریزند، با چیز ندارم گوش .
مرا اگر خود نبود این بند، شاید بامدادی همچو یادی دور و لغزان، می گذشتم از تراز خاک سرد پست … جرم این است !
جرم این است
در این بن بست
...مبادا که گفته باشی "دوستت دارم"
دلت را می بویند
روزگار غریبی ست،نازنین!
و عشق را
کنار تیرک راهبند
تازیانه می زنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
در این بن بست کج و پیچ و سرما
آتش را
به سوختبار سرود و شعر
فروزان می دارند.
به اندشیدن خطر مکن.
روزگار غریبی ست،نازنین!
آن که بر در می کوبد شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است.
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
آنک قصابانند
بر گذرگاه ها
مستقر.
با کنده و ساطوری خون آلود
روزگار غریبی ست،نازنین!
و تبسم را بر لب جراحی می کنند
و ترانه را
بر دهان.
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
کباب قناری
بر آتش سوسن ویاس
روزگار غریبی ست نازنین!
ابلیس پیروز مست
سور عزای ما را بر سفره نشسته است
خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد.
31 تیر 58
شعر زيباي
عاشقانه از زنده ياد فروغ فرخ زادای شب از رویای تو رنگین شده
سینه از عطر تو ام سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شادیام بخشیده از اندوه بیش
همچو بارانی که شوید جسم خاک
هستیم ز آلودگیها کرده پاک
ای تپشهای تن سوزان من
آتشی در سایۀ مژگان من
ای ز گندمزارها سرشارتر
ای ز زرین شاخهها پُر بارتر
ای در بگشوده بر خورشیدها
در هجوم ظلمت تردیدها
با تو ام دیگر ز دردی بیم نیست
هست اگر، جز درد خوشبختیم نیست
این دلِ تنگِ من و این بار نور؟
های هوی زندگی در قعر گور؟
ای دو چشمانت چمن زاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من
پیش از اینت گر که در خود داشتم
هر کسی را تو نمیانگاشتم
درد تاریکیست دردِ خواستن
رفتن و بیهوده خود را کاستن
سرنهادن بر سیهدل سینهها
سینه آلودن به چرکِ کینهها
در نوازش، نیش ماران یافتن
زهر در لبخند یاران یافتن
زر نهادن در کفِ طرارها
گمشدن در پهنۀ بازارها
آه ای با جان من آمیخته
ای مرا از گور من انگیخته
چون ستاره، با دو بال زرنشان
آمده از دوردست آسمان
از تو تنهاییم خاموشی گرفت
پیکرم بوی هم آغوشی گرفت
جوی خشک سینهام را آب، تو
بستر رگهام را سیلاب، تو
در جهانی اینچنین سرد و سیاه
با قدمهایت قدمهایم بهراه
ای به زیر پوستم پنهان شده
همچو خون در پوستم جوشان شده
گیسویم را از نوازش سوخته
گونههام از هُرم خواهش سوخته
آه، ای بیگانه با پیراهنم
آشنای سبزهزارانِ تنم
آه، ای روشن طلوع بیغروب
آفتاب سرزمینهای جنوب
آه، آه ای از سحر شادابتر
از بهاران تازه تر، سیراب تر
عشق دیگر نیست این، این خیرگیست
چلچراغی در سکوت و تیرگیست
عشق چون در سینهام بیدار شد
از طلب پا تا سرم ایثار شد
این دگر من نیستم، من نیستم
حیف از آن عمری که با "من" زیستم
ای لبانم بوسه گاه بوسهات
خیره چشمانم به راه بوسهات
ای تشنجهای لذت در تنم
ای خطوط پیکرت پیراهنم
آه میخواهم که بشکافم ز هم
شادیام یکدم بیالاید به غم
آه میخواهم که برخیزم ز جای
همچو ابری اشک ریزم هایهای
این دلِ تنگِ من و این دود عود؟
در شبستان، زخمههای چنگ و رود؟
این فضای خالی و پروازها؟
این شب خاموش و این آوازها؟
ای نگاهت لایلای سِحر بار
گاهوار کودکان بیقرار
ای نفسهایت نسیم نیمخواب
شُسته از من لرزههای اضطراب
خُفته در لبخند فرداهای من
رفته تا اعماق دنیاهای من
ای مرا با شعور شعر آمیخته
این همه آتش به شعرم ریخته
چون تب عشقم چنین افروختی
لاجرم شعرم به آتش سوختی
از سروده های زنده یاد "فــروغ فــرخ زا






