....کاش

کاش زندانی بودم تا حداقل هر صبح با صدایش چشم بگشایم .گاه زندانی تاریک و سرد به از تنهایی ،گویا باید سهم من از این دنیا ،یک دنیا تنهایی باشد .زندانبان من ناجی من تو هستی ،تو که با کلید سحر انگیزت مرا از زندان تنهایی نجات می دهی ،بگشا بگشا ،درهای رهایی را ،جانا طلب رهایی دارم ،توانی در وجودم ندارم .دنیا ناشناخته ترین نقش خودرا نمودار کرده است.

کاش همانگونه که خسرو شیرین را می خواست ،من هم تو را ،اما حیف که دیگر حس خواستن در من نیست ،خواستن دیگر برای من توانستن نیست ،حتی اگر تو هم بخواهی ،دیگر حتی خواستن تو هم ثمری ندارد

کاش میشد تو میدونستی که دیگه جایی تو قلبم نداری ،تردید و نفرت چه آسون جای تورو تو قلبم پر کرده ،نه اینا رو نگفتم که توروم براق بشی و بگی من؟!آره همین تو ،عشق دیرینی که زمانی از ذهن خام من رخت بر نمی بست آره تویی مه زمانی مرا به تومور قلبی مبتلا ساختی ،اما بدان که دیگر دردها التیام یافته و دیگر نه یاد تو میماند در خاطرم و نه بوی تو میماند در مشامم ،کاش ندیده بودمت

 

 

 

من عاشقم ،من عاشقم ،عاشق آن لحظه ام که دستها بر سینه نهم و قفلی لبدی بر پلکها و لبها ،و درازکش رو به آسمان خدا به نظاره سکوت بنشینم

 

جوان اسب وحشی است اگر در برابرش بایستی ،در زیر پایش له میشوی ،باید نفس به نفس با او دوید ،تا زمان خسته شدن اورا تیمار کرد...

 

ناقوس قلبم نام تو را مینوازد و ملکوتیان به یکباره نام تورا صدا می زنند ،با این امید که از جانب تو ندایی برآید ،لیک و صد حیف که دیگر تو نیستی ؛دیگر نیستی که با من سرود بارش برف را زمزمه کنی ،هر چند که حالا دیگر حتی زمستان هم از پیش ما رفته

جملات دلی.....

 

نوازش باران بر شیشه را بهترین غزل برای باز شدن پلکهایم می دانم

از سیاهی چرا هراسیدن شب پر از دانه های الماس است

اگر بهار توکل باشه ،،،پاییز تردید از بین میره